یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۴

خاطرات زندان

نمیدانم کیستی و در کدامین نقطه از کره زمین هستی. خوشحالم که میتوانم نوشته هایم را به آسمان بیکران پرتاب کنم و امیداوار باشم که در گوشه ای از این جهان بالاخره کسی ممکن است این نوشته را دریافت کند و این صدا را بشنود. همانند نامه هایی که در روزگاران قدیم در بطری های دربسته در اقیانوس رها می شدند
میخواهم خاطرات زندان را برایتان بنویسم . نمیدانم " سودی " دارد برای من و تو یانه ؟ شاید که از سر دلتنگی است و نیاز به درد دل کردن و گشودن سفره دل . سفره ای که بسته ماندنش باعث کپک زدن نان های درونش میشود

۲ نظر:

ناشناس گفت...

واقعا نمیدونم چی بنویسم هی مینویسم و میبینم در برابر دردهای که شما کشیدید چیزی برای گفتن ندارم هر چند میدونیدکه مردم خودشون در بدبختی هاشون غرق بودند چه میشد کرد براتون ارزوی سلامتی دارم تنها کاری که فعلا از دستم بر می یاد.

مجاهد گفت...

دوست عزیز منم مثل تو نمیدونم چی بنویسم
شاید تنها کاری که میتونم انجام بدم همدردی با شماست.شما دلاورانی که بذر ازادی را در این شوره زار کاشتید و از حکم سنان نترسیدید
اینک بذر شما به درختی تبدیل شده
ادامه دهندگان شما، ما جوانان و دانشجو ها هستیم